جواد اسحاقیان

شگردهای غریب سازی در داستان کوتاه کنیزو نوشته منیرو روانی پور



" منیرو روانی پور " داستان کوتاه و خوش ساخت کنیزو را در مهر ماه 1364 نوشته و بارها در نشریات مختلف و سرانجام در پاییز 1380 در مجموعه ای داستانی به همین نام منتشر شده است . آنچه در این نوشته می آید ، اشاره هایی به خوانش فورمالیستی این اثر بر پایه ی نظریه های " ویکتور شکلوفسکی " 1 و همفکران اوست . او در برخی از آثارش چون تئوری نثر 2 (1925) و نیز شگرد مهارت نویسنده 3 (1928) کوشید ثابت کند که " ادبیات ، مجموعه ای از شگردهای سبکی و شکل گرایانه است که خواننده را وامی دارد تا از رهگذر بازبینی در نظریات و تجربیات ادبی گذشته ، جهان را با دیدی نو و شیوه هایی ناشناخته بنگرد " (1) .
    " شکلوفسکی " در مقاله ی هنر به عنوان شگرد 4 صناعت " غریب سازی " 5 یا " آشنایی زدایی " 6 را چنین توضیح می دهد :
     " شگرد هنر این است که اشیا را " ناآشنا " 7 سازد ؛  فورم ها را دشوار کند و بر مدت زمان دریافت بیفزاید ، زیرا روند دریافت خود یک غایت زیباشناختی است و زمانش باید طولانی شود . هنر ، شیوه ی تجربه ی پرداخت هنری شیئ  است ؛ خود آن شیئ مهم نیست " (2) . 
     به باور " شکلوفسکی " ساختار روایی دو جنبه داشت : نخست " داستان " 8  و دوم " طرح " 9 . داستان ، ماده ی خام است و می تواند چیزی مثل چهارچوب کار نویسنده در نظر گرفته شود . این چهارچوب ، شامل یک رشته رخداد یا وقایع نگاری داشتان است ؛ اما " طرح " شگردهای ادبی و شیوه های کاربرد نویسنده و به پیش بردن رخدادهای داستان است . از رهگذر شگردهایی از نوع عدول از هنجار ، غافلگیری و گسست ، نویسنده به گونه ای نمایشی ، داستان را دگرگون می کند و آن را به نوعی از اثر ادبی تبدیل می کند که ظرفیت لازم را برای برانگیختن خواننده به " آشنایی زدایی " یا " غریب سازی " زبان متن و انتقال نگاه تازه به خواننده یا هر دو را فراهم سازد " (3) . نوشته ی زیر ، کوششی برای خوانش داستان کوتاه کنیزو بر پایه ی همین شگردهای تازه و " غریب سازی " متن است .        
1. Viktor  Shklovsky         2.  O  teori prozy : On Theory of Prose          3. Metod  pisatelskogo masteriva : The Technique of the Writer's Craft            4. Art as Thechnique       5. Ostraneine : Making  strange familiar          6. Defamiliarization          7. unfamiliar          8. fabula : story   9. syuzhet : plot   

1. غریب سازی با تناظر : " تناظر " 1 در داستان ، ناظر به همانندی های موجود میان رخدادهــا
، کسان و پدیده های مختلف است و نقشی چون " تشبیه " ایفا می کند و از جمله نشانه های تشخص زبان روایی است که " داستان " را زیباتر پیش می برد . " تناظر " همانند آرایه ی تشبیه ، آنچه را پوشیده ، نامرئی ، مبهم و ناشفاف است ، آشکارتر ، مرئی تر وشفاف تر می سازد .
     نویسنده هرگاه می خواهد حالات درونی و دل آشوبی کسان داستان را تصویری کند ، از حالات مختلف دریا سود می جوید که کسان داستان به خاطر زندگی در کنار دریا ، با آن ها آشنایند و به این ترتیب نویسنده " گفتار " را به " نمایش " تبدیل می کند . خانواده ی " مریم " در حال اسباب کشی از روستای " جفره " به شهر ( بوشهر ) هستند . جدایی از مادر بزرگ و آهو و بزهایی که سالیان دراز با آنان انس گرفته ، برای دخترک نوآموز سخت است . در این حال ، موج های کف آلود دریا و نگاه معصومانه و گرفته ی آهو ، توصیف را گویاتر و عینی تر می سازد :
     " آهو ایستاده بود و نگاه می کرد و بزها دور از مادر ، ایستاده بودند و به چمدان های لباس با حسرت نگاه می کردند . موج های دریا کف آلود به طرف آسمان کشیده می شد . آهو نگاه می کرد : مظلوم و آشنا " (4) .
     داستان کنیزو ، برشی از زندگی دختر معصوم و فقیری است که برای گذران زندگی به تن فروشی ناگزیر شده و به کوی ناشایست افتاده است . " مریم " با مهاجرت خانواده به شهر و از دست دادن تنها همدم خود ، آهو ، بر همسایه ی تازه مِهر افکنده با او راز می گوید . اکنون در شبی تابستانی " مریم" وسایل خواب و شام را به پشت بام می برد اما از پشت آن ، صحنه ای را می بیند که تحمل و درکش از توانایی دخترک بیرون است . نویسنده برای نمایشی کردن معصومیت " کنیزو " باز از آنچه در دریا هست ، کمک می گیرد و با هم هویت سازی این دو دختر بی گناه ، صحنه ها را نمایشی تر سازد :
     " حالا کنیزو با لباس بلند طلایی می رقصید . . . مثل ماهی طلایی کوچکی که بمبک [ کوسه ] ها دورش را گرفته باشند و نداند که کجا باید فرار کند . دریا آرام بود . [ مریم ] کنار سد نشست . . . ماهی طلایی کوچک ، کنار سد بازی می کرد . سرش را از آب بیرون می آورد . لحظه ای بعد خودش را رو سطح آب ول می داد . بی خبر از بمبک ها که ناگهان سر رسیده بودند و بعد ، دریا سرخ می شد . دهان بمبک ها همیشه تکان می خورد ؛ همیشه خونی بود . مرد چاق ، کنیزو را می بوسید . چانه هایش تکان می خورد و چشمان دریده ی چراغ ، همه چیز را نشان می داد " (صص 17ـ16) .
     آنچه باعث شده " مریم " با " کنیرو " همدلی کند ، همانندی های او با آهویی است که در روستا و در خانه ی مادر بزرگ داشته و همین ها خود کافی است که مهر خود را به آهو ، به دحتر معصوم ، مظلوم و قربانی انتقال دهد :
     " می نشست روبروی آهـــوی مادر بزرگ و چشمانش را نگاه مـــــی کرد که مثل کنیزو مظلوم بود و غم گرفته "
1. correspondece
(ص24) .
     " کنیزو " به خاطر فقری که با آن مواجه است و آهوی مادر بزرگ به دلیل گرسنگی مفرط ، به لحاظ بدنی به هم شبیه هستند :
     " کنیزو شده بود ترکه و خیال می کردی با نسیمی از هم می پاشد و نابود می شود . تکیده بود و زرد با دو چشم میشی غمزده که انگار بزرگ تر شده بود . . . کنیزو برگشته بود اما جوری که انگار آهوی مادر بزرگ را آن قدر گشنگی داده باشی و آن قدر کتک زده باشی که دنده هایش درآمده باشد " (صص 27ـ26) .
     افزون بر این همانندی ها ، " کنیزو " و " آهو " چشمانی سرمه کشیده و زیبا و قامتی کشیده دارند و هم را تداعی می کنند :
     کنیزو تو کوچه می رفت . . . تا دوباره او را ببیند که بلندبالا بود و سبزه با دو تا چشم سرمه کشیده ی آشنا " (ص 10) .
     وقتی " کنیزو " اسم آهوی " مریم " را می پرسد ، " مریم " پاسخ می دهد :
     " آهو ، اسم نداره اما خیلی خوبه ؛ مث شماس . . . یعنی چشم هاش " (ص11) .
     در چشم هر دو مظلوم ، همیشه قطره ی اشکی برای چکیدن هست :
     " کنیزو می آمد ؛ انگار آهوی مادر بزرگ بود که غمگین و گله مند با قطره اشکی که همیشه تو چشمانش غلت می خورد و نمی افتاد " (ص10) .
     شباهت این دو به هم ، آن اندازه است که " مریم " تصور می کند اسم دختر هم " آهو " است (همان) .
2. غریب سازی با عنصر تقابل : عنصر " تقابل " 1 در این داستان ، نقش و تأثیری برجسته دارد
. نخستین گونه ی تقابل ، میان تلقّی و برخورد پدر و مادر " مریم " در مورد رفتار با " کنیزو " است . مادر ـ که دیدگاهی کوته بینانه ، تعصب آمیز و عامیانه دارد ـ " کنیزو " را می نکوهد و حتی به او هشدار می دهد :
     " نانجیب ، باید از این جا بروی " . 
          تو خرجی منو بده تا نانجیبی نکنم " (ص12) .
     مادر وقتی می فهمد دخترش از " کنیزو " شکلات گرفته ، به او پرخاش می کند ؛ به جان او می  افتد و تنش را با جارو سیاه می کند (ص11) . در مقابل ، " مریم " که می فهمد " کنیزو " گرسنه است و به پول احتیاج دارد ، قلک پر از پول خردش را برای او می برد :
     " قلکمو شکوندم . تو دیگه از کسی پول نگیر . هر ماه پولامو جمع می کنم می دم به تو " (ص28) .
     پدر هم با آن که خود گهگاه با " کنیز " همکنار می شود ، چون جسد بی جان او را می بیند ، به خیال غسل او با عرق بطری خود می افتد و خشم و نفرت دختر خود را برمی انگیزد : " نکن بابا ، گناه
1. contrast
داره " (ص 13) و چون می بیند پدر می خواهد جسد او را از روی گاری دستی حمال برداشته بیرون بیندازد ، بر سر پدر فریاد می کشد :
     " نکن بی شرف ! صدای گریه اش مرد را عقب راند : بابا ، بسه دیگه ؛ انگار فقط معطل مردن ای بودین " (ص27) .     
     سومین نوع تقابل ، تقابل میان حیات روستایی و شهری است . نویسنده آسمان و شب روستا را با شب های شهر مقایسه می کند :
     " شب های شهر ، تنگ و بی بازی می گذشت . آبادی ، شب های خوشی داشت . پسین که می شد ، صدای مادران تا غبه [ = عمق دریا ] می رفت : هی . . . منیرو ، مریمو ، نصف شبه . . . بچه ها به زور ، لخت و خیس آب از دریا دل می کندند . آبادی دیر وقت شب با صدای مردانی که رو پشته های خاک نرم از دلیران تنگستانی می کفتند ، به خواب می رفت . شب های شهر ، آدم را بی حوصله می کرد " (ص15) .
     با این همه به نظر مادر ، دشوارترین چیز در شهر ، فسادی است که در آن هست و مغازه ی عرق فروشی یکی از نمودهای آن است و زنان روستایی با آن مخالفند :
     " مریم مردهای دم عرق فروشی را دید که چادر زنی را . . .  می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند . . . زن های آبادی های نزدیک هر کدام با زنبیل پر ، از بازار می آمدند و به عرق فروشی که می رسیدند ، تف می انداختند و راهشان را کج می کردند " (ص7) .
     " مریم " کوچه های آبادی را بر کوچه های شهر ترجیح می دهد :
     " تو کوچه ای می رفت که تنگ بود و خفه با گِل هایی که به پا می جسبید و مثل خاک آبادی نبود که نرم باشد . او بتواند جای پاهای خودش را نگاه کند ؛ تا بتواند با انگشت ، شکل شاخ شکسته ی پاژن [ = نوعی گوسفند ] را بکشد " (ص10) .
     با این همه ، بزرگ ترین تقابل ، میان تشویش درون " مریم " با رقص به ظاهر شادی آور " کنیزو " در بزم شادخواران و کامجویان از یک سو و مقایسه ی شادی خود به هنگام صبح و شب همان روز است . صبح " کنیزو " خوش حال ، " مریم " را در حالی دیده که کارنامه ی قبولی خود را گرفته و     " مریم " را به خواندن درس تشویق کرده بوده است و اکنون در شب ، " کنیزو " را در حال رقص برای دیگران می بیند :
     " سرِ مریم گیج رفت . شقیقه هایش تیر کشید . . . کنیزو را دید که بلند شد و آمد وسط ؛ پیچ و تابی به تنش داد . . . مریم از سرما می لرزید . کنیزو روبه روی هر کدام که می رسید ، خم می شد و آن ها دستشان را از جیب شلوار درمی آوردند و به یقه ی کنیزو می بردند . . . همه چیز با صبح فرق داشت . صبح دیده بودش . چادر وال آبی رنگی سرش بود . نرم می آمد . مریم کارنامه اش را گرفته بود . . .  آ . . . بارک الله ! درس بخون . هیچی بهتر از درس نیس " (ص16) .
     بوی مهوّع " کنیزو " ـ که در لجن افتاده است ـ " مریم " را به یاد روزهایی می اندازد که بوی عطر  او ، کوچه را از جا برمی داشت :
     " کنیزو با پیراهن پر از گل و لجن روی زمین کشیده می شد . بوی لجن ، تمام میدان را پر کرده بود . . . کنیزو بالا بلند با دو تا چشم میشی و پوست شکلاتی از کوچه می گذشت . بوی خوشش همه جا می پیچید . مردهای شهر ، انگار که رد بویش را گرفته باشند ، از کوچه رد می شدند " (صص9ـ8) .
3. غریب سازی با عنصر تناسب : در " تناسب " 1 یا " مراعات نظیر " از پدیده ها یا واحدهایی
سخن به میان می آید که از یک " مجموعه " باشند . تکرار این عنصر و مجموعه های معنایی ، در سطح متن ، تأثیرگذار است و بر جنبه ی زیباشناختی متن می افزاید . مطابق یک باور عمومی ـ که از حدیثی برآمده ـ در " شب اسراء " قطره ی عرقی از بدن پیامبر (ص) چکید و گل سرخ ( " وَرد " ) رویید ـ شنیدن بوی گل سرخ ( گل صد پر یا گل محمدی ) با ذکر صلوات قرین است . " مریم " بوی خوش " کنیزو " را از کوچه شنیده ، صلوات می فرستد . میان بوی " کنیزو " ، گل محمدی و صلوات " تناسب " هست :
    ـ چی می گی با خودت ؟
     ـ صلوات می فرستم ، برای بو .
     ـ  استغفرالله ! مگه هر بوی خوشی صلوات داره دختر ؟ بوی گل محمدی که نیس . بوی یه سلیطه س . پاشو برو  
        درستو بخون " (صص 12ـ11) .
     " کنیزو " از " مریم " خواسته برای رستگاری وی دعا کند . اکنون او با مادرش به روستای خود بازگشته و یکراست به امامزاده رفته تا شمع روشن کند ؛ صلوات بفرستد و از " آقا " اجابت حاجت کنیزو بخواهد . میان امامزاده ، روشن کردن شمع ، فرستادن صلوات و دعا " تناسب هست (ص21). جالب این که در گفت و شنودهای ساده ی دختر با مادر ، منطق " مریم " بر گزافه گویی های مادر همیشه می چربد و او را درمانده می کند ؛ مثلا ً مادر ناخواسته برای همه ی بندگان خدا دعا می کند اما نمی خواهد قبول کند که " کنیزو " هم بنده ی خداست و نیاز به دعا دارد . یا مادر اعتقاد دارد که سرنوشت هرکس از پیش مقدّر شده اما حاضر نیست بپذیرد که دست کم سرنوشت " کنیزو " هم در ازل رقم خورده و " مریم " این همه نقض غرض را برای وی توضیح می دهد . انتخاب نام " مریم " برای دخترک مهربان نیز بی سبب نیست . علاقه به کمک مادّی و معنوی به نیازمندان ، معصومیت و دعا در حق نیازمندان ، دفاع از آنان در برابر بیداد متعدّیان ، فرابینی و بلند نظری ، هوش و استعداد بی اندازه و همدردی با مطرودان ، خواننده را به یاد " حضرت مریم " می اندازد که خود " تناسب " ی دیگر است .
     اگر اندکی دقت شود ، خواننده درمی یابد که سه عنصر " تناسب " ، " تقابل " و " تناظر " ـ که تا کنون به آن ها پرداخته ایم ـ با سه اصل قانون " تداعی معانی "( همخوانی اندیشه ها ) 2 تطبیق می کند   
1. taxis             2. association of ideas
"  تناسب " با اصل " مجاورت " ، " تقابل " با اصل " تضاد " و " تناظر " با قانون " مشابهت " ارتباط دارند . آنچه در این داستان ، برجستگی ساختاری دارد ، نقش همین همخوانی اندیشه ها و آرایه های ادبی است که بار عاطفی ایجاد کرده ، خواننده بر حال " کنیزو " و " مریم " رحمت می برد .
4. غریب سازی با عنصر تداخل : حرکت این داستان و سیر رخــــدادهای آن خطــی و به شیوه ی
مرسوم نیست ؛ رخدادها و صحنه ها ، زمان و مکان در هم " تداخل " 1 پیدا می کنند یا به هم می آمیزند و روند دریافت متن را دشوار می سازند . داستان به جای آن که به ترتیب و توالی زمانی پیش برود ، از پایان به اول آمده با مرگ " کنیزو " آغاز می شود "
     " کنیزو مرده بود . مریم از مدرسه که به خیابان رسید ، مردهای دم عرق فروشی " توکلی " را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود ، می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند " (ص7)
     اما یک صفحه بعد ، خواننده صدای مادر را می شنود که نشان می دهد از آمد و شد " کنیزو " در این کوچه خشنود نیست و خطاب به دخترش می گوید :
     " از مدرسه که مرخص شدی ، یه راس بیا خونه . ورپریده ، کلا سرمون رفته . این جا ، جای خوبی نیس . صدای مادر بود که تازه جل و پلاسشان را جع کرده بود و آورده بود شهر " (ص8) .
     تداخل گاه در گفت و گوهای داستان نمود می یابد و آن ، وقتی است که گفت و گوی مادر با دخترش با گفت و شنود دختر با کنیزو در هم تداخل و تزاحم پیدا می کند :
    ـ ای شکلاتو از کجا آوردی ؟
     ـ اون . . . اون زنه . . . بهم داد . . .
     ـ  بی پدر ، از سلیطه ها چیز می گیری ؟
     ـ ما تو دهمون آهو داریم .
     ـ چه خوب ! اسمش چیه ؟
     ـ او آهو اسم نداره . اما خیلی خوبه . مثل شماس . . . یعنی .. . چشماش " (ص11)
5. غریب سازی با حسی نویسی : یک نویسنده ی آمــــریکایی به نــــام " لوسی جین بلِدسو " 2 در
نوشتن داستان به ضرورت متوسل شدن به حواس خواننده اشاره کرده می نویسد :
     " برای این که خواننده را جذب داستان خود کنید ، به حواس آن ها متوسل شوید . به آنان کمک کنید تا ببینند ؛ بشنوند ؛ استشمام کنند ؛ بچشند و بافت های موجود در داستان را احساس کنند " (5) .
     در این بند از متن " مریم " از پشت بام در حال دیدن صحنه ی رقص " کنیزو " و شادنوشی کاامخواهان است و در آن ، نویسنده از همه ی حواس پنجگانه ی سود جسته است تا صحنه را حسی و و تأثیرگذار سازد . ما از این شگرد به " حس گرایی " 1 تعبیر کرده ، آن ها را مشخص ساخته ایم :
       " چشمش تار شد و لابه لای مِه ، کنیـــزو را دید که بلند شد [ بینایی ] . استکـــان را روی پیشـــانی اش گذاشت
1. interference              2. L.J. Bledsoe          3. sensationalism
[ بساوایی ] . انگار کسی از دور ، آواز می خواند [ شنوایی ] . مریم از سرما می لرزید [ بساوایی ] . . . و آن ها دستشان را از جیب شلوار درمی آوردند و به یقه ی کنیزو می بردند [ بساوایی ] . دیوار را گرفته که نیفتد [ بساوایی ] . دهانش تلخ بود [ چشایی ] " (ص 16) .
     اینک مادر پس از این که متوجه شده " مریم " خانه ی همسایه را پنهانی دید زده ، به عنوان تنبیه ، او را در انبار خانه ی تاریک حبس کرده است . وصف احساسات و حالات " مریم " به یاری همه ی حواس پنجگانه ، حسی شده است :
     " انبار ، تاریک بود و تنگ [ بینایی ] . هوای خفه و دم کرده با بوی آرد کپک زده و برنج ، قاطی شده بود          [ بویایی ] . تاریکی و صدای خزیدن مارها . . . فش . . . فش [ شنوایی ] . انگار چیزی پر می زد . قوسی قیر مانند داشت . نرم و زیر دست فرو می رفت [ بساوایی ] . . .  لب هایش را گاز می گرفت [ بساوایی ] که صدایش درنیاید . از دست هایش بالا آمد . باریک و سیاه [ بساوایی ] . می پیچید و به کمرش و به لبش رسید [ بساوایی ] . شکل مرد چاقی شد که مست بود ؛ که زشت بود و می خواست او را خفه کند [ بینایی ] " (ص 18) .
     حسی نویسی تنها به این دو نمونه محدود نمی شود و در صفحات دیگر هم می توان نظایر آن را جست ( صص 9ـ8) .
6. غریب سازی با زبان توصیفی و پویا : در داستان کـــوتاه ، هیچ عنصـــری به اندازه ی زبان
توصیفی و پویا ، در تأثیرگذاری بر خواننده نقش ندارد . " جین پورتر " 1  در مقاله ی آشنایی زدایی و تازه سازی هنر دریافت در آثار کارلایل ، لارنس و دیلارد تأثیر نثر توصیفی " دیلارد " را ناشی از تأکید بیش از اندازه بر ریزپردازی و گزینش آگاهانه ی افعال ، صفات و قیودی می داند که در کل این نثر توصیفی و متشخص به کار رفته است (6) .
     به یک بند از متن دقت کنیم که تا چه اندازه ریزپردازی و مینیاتوری توصیف شده است . " کنیزو " پس از یک هفته غیبت در شهر ، اکنون گرسنه ، معتاد و مطرود همگان به شهر بازگشته و از گرسنگی درگذشته است :
     " کنیزو دیگر بوی خوش گذشته را نداشت . دهانش همیشه همان بویی را می داد که مریم بعضی شب ها از دهان پدر می شنید . کنیزو برگشته بود ؛ اما جوری که انگار آهوی مادر بزرگ را آن قدر گشنگی داده باشی و آن قدر کتک زده باشی که دنده هایش درآمده باشد .
     ـ " بو گرفته . هرچی باشه ، میّته . برین کنار " .
     صدای سپور محله بود که خیس عرق با پیراهن شوره بسته ، دسته ی گاری را می چرخاند که راه بازکند . چادر کنیزو تو دست ها گلوله شده ، از این سر به آن سرِ جمعیت ، پرت می شد . دست کنیزو ، از گاری آویزان بود و چشم هایش رو به آسمان . ابر سیاهی ، آسمان را پوشانده بود . مریم دید که مرد مست می خواهد کنیزو را از گاری درآورد . فریاد خودش را شنید که صدای دریا را عقب زد و تخت سینه ی آدم ها نشست : نکن ، بی شرف ! " (ص 27) . نویسنده با مقایسه ی بوی خوش گل محمـــــدی ـ که از " کنیزو " متصاعد می شد ـ با بوی عـــرق
1. Jane Porter
کنونی و نیز لاغری بیش از اندازه ی او و مقایسه با آهوی همیشه گرسنه ی مادر بزرگ ، روند تباهی شخصیت را بهتر توصیف می کند .
• گلوله کردن چادر " کنیزو " و دست به دست شدن میان جمعیت مردان ، خشونت و بی مهری مردانی را ترسیم می کند که پیش از این خود از جمله مشتریان " کنیزو " بوده اند .
• آویزان بودن دست و دوخته شدن چشمان " کنیزو " به آسمان ، گونه ای حالت التجا و التماس را به ذهن تداعی می کند .
• ابر سیاهی که آسمان را پوشانده ، نشانه ی عزاداری آسمان بر این مرده ی مطرود است .
• فریاد اعتراض آمیز " مریم " چنان بلند و شدید است که صدای دریا را در خود گم می کند و چون مشتی بر سینه ی مردمی فرود می آید که همیشه تماشاگر مرگ و قتل دیگرانند و به آن به دیده ی تفریح و سرگرمی می نگرند .
• حمل دختری مرده در گاری دستی سپور محله ، نشان می دهد که جامعه به او به دیده ی          " انسان " نمی نگرد ، بلکه " زباله " ای است که باید با گاری دستی سپور جا به جا شود .
7. غریب سازی با گویش : غریب سازی با گویش وقتی است که نویسنده از هنجار زبان معیـار ، 
عدول کند . نویسنده اهل " بوشهر " و خوزستانی است . او همان گونه که به گونه ای طبیعی به تناسب فضاسازی در داستان از دریا ، بمبک ، ساحل و موج نام می برد و " کنیزو " را با پوست " شکلاتی " و " سبزه " وصف می کند ، نگران گویش بومی جنوبی خویش هم هست که لباس کلامی ، پرچم و هویت زبانی اوست . با این همه ، نویسنده " حد " نگاه می دارد و به راه افراط نمی رود . نباید از یاد برد که وقتی شهروند بوشهری از واژگان گویشی خود در سطح گفتار استفاده می کند ، هیچ گونه        " غریب سازی " در گفتار پدید نمی آید . " غریب سازی " هنگامی نمود و مصداق واقعی می یابد که برخی واژگان محلی رسا از سطح گفتاری به سطح نوشتاری و زبان معیار منتقل شود ؛ به گونه ای که برای غیر اهل گویش " غریب " و " ناآشنا " به نظر آید . به چند واژه و تلفظ محلی اشاره می کنیم :
• " پسین " [ غروب ] که می شد ، صدای مادران تا " غبه " [ بخش عمیق دریا ] می رفت . هی " منیرو " [ منیر ] هی " مریمو " [ مریم ] نصف شبه . " بمبک " [ کوسه ، اره ماهی ] بخوردتون " (ص 15) .
• سلام " عینی " [ عزیزم ] (ص 10) .
• " مریم هر روز صبح ، کلّه ی سحر با صدای ماهیگرانی که از " هیلو " [ ماهیگیری در شب های زمستان ] می آمدند ، بلند می شد . . . مادر با تیشه به جان شاخ " پاژن " [ گوسفند شاخ بلند ] می افتاد و می خواند " وه . . . وه . . . مرگ " بُوات " [ بابات ] وه !  " (ص8)

 

     پی نوشت ها :
1. Encyclopedia Britannica CD 2000 Deluxe .
2. Rivkin , Julie ; Ryan , Michael. (eds.) . Literary Theory : An Anthology .Massachusetts : Blackwell , 2000 , p.18.
3. Bressler , Charles E. , Literary Criticism : An Introduction to Theory and Practice . Pearson Prentice Hall , Fourth edtion , 2007 , p. 52.
     4. روانی پور ، منیرو . کنیزو . تهران : انتشارات نیلوفر ، چاپ دوم ، 1380 ، ص 10.
     5. فضائلی ، سعید ( ترجمه و تدوبن ) . شیوه های داستان نویسی : داستان کوتاه . تهران :
        انتشارات مؤسسه ی ایران ، 1376 ، ص 75.
6. Porter , Jane . Defamiliarisation and Renewing : the Art of Perception in Thomas Carlyle. , D.H. Lawrence and Annie Dillard . 06 , Englisg 171 , Sages and Satrist . Brown University , 2003 .
    

 

 

 

 

 

 

 

 


                       

 

 

 


 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 

 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است